پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - عنصر ايمان و نقد قرائتهاى موجود - فعالى محمدتقى

عنصر ايمان و نقد قرائت‌هاى موجود
فعالى محمدتقى

«قسمت دوم‌»

اگر با شيوه درون دينى سير كنيم، مى‌توانيم با مراجعه به آيات و احاديث، ويژگى‌هاى مختلفى براى ايمان به دست آوريم و در نهايت از مجموع آنها به تصوير روشنى از ايمان دست‌يابيم و ناشناخته‌هاى اين امر سرنوشت‌ساز را از طريق استقراى آيات و احاديث، بشناسانيم.

ويژگى‌هاى ايمان

الف. ايمان و معرفت

از آيات قرآن كريم به‌روشنى مى‌توان استنباط كرد كه ميان ايمان و عقل، ايمان و علم، و ايمان و معرفت، ارتباطى نزديك و تنگاتنگى وجود دارد كه براى نمونه مى‌توان به موارد زير اشاره كرد:
١. لااكراه فى الدين قدتبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى.(.. بقره/٢٥٦)، «در دين اجبار نيست. راه هدايت و ضلالت‌بر همه كس روشن گرديد. پس هر كه از راه كفر و سركشى برگردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد، به رشته محكم و استوارى چنگ زده است.»
اين آيه نخست، اكراه و اجبار را در دين نفى مى‌كند; سپس ضمن اشاره به تمايز آشكار ميان حق و باطل، يا رشد و غى، مسئله كفرو ايمان را مطرح مى‌فرمايد. حاصل آن كه انسان با تامل و تفكر و به كار بستن عقلانيت در زمينه حق و باطل، مى‌تواند بدون هيچ اكراه و اجبار، يكى را برگزيده، خود را بدان متعهد سازد و به آن ايمان آورد. در اين صورت، به امر مقابل، كفر خواهد ورزيد. بنابراين كفر و ايمان بعد از حصول معرفت و تعقل است.
٢. در سوره طه، بعد از نقل داستان موسى (ع) به داستان ساحران فرعون مى‌رسد و در پايان چنين مى‌فرمايد: فالقى السحرة سجدا قالوا آمنا برب هارون و موسى (طه، ٧٠) ; «ساحران [چون معجزه موسى را ديدند] سر به سجده فرود آورده، گفتند: ما به خداى موسى و هارون ايمان آورديم‌».
مى‌دانيم كه ساحران فرعون از اطرافيان و نزديكان فرعون بوده‌اند و ساليان درازى در فضاى فرعونى زندگى مى‌كردند; به ناگاه با دعوت موسى (ع) مواجه شدند و بعد از حوادثى، تمام همت‌خود را براى شكست موسى جمع كردند; اما خداوند به دست پيامبر خود، بينه‌اى آشكار فرستاد، و ساحران فرعون بعد از مشاهده آن، موسى را بر حق ديدند. بنابراين به رغم مخالفت‌ها و تهديدهاى فرعون، به پروردگار هارون و موسى ايمان آوردند. اين ايمان در آن فضا و اوضاع زمانه فرعون، بدون هيچ شكى، بعد از تامل و قانع شدن عقلانى بوده است كه ارزش والايى دارد.
٣. و اذايتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا (قصص، ٥٣) ; «و چون آيات ما بر آنان تلاوت شود، گويند ايمان آورديم كه اين قرآن، به حق از جانب پروردگار ما نازل شده است.»
با توجه به اين آيه، آياتى از قرآن براى برخى تلاوت شده و آنان در اين آيات، حق و حقيقت را يافتند; پس تن به ايمان دادند و به آن دل‌سپردند. در اين آيه، با روشنى آنچه موجب ايمان آوردن ذكر شده است، تامل در آيات و مشاهده حق دانسته شده است. همين معنا و مضمون، در مقام توبيخ و سرزنش كفار بيان شده است: و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات الله (آل عمران، ١٠١) ; «و چگونه كافر خواهيد شد، در صورتى كه براى شما آيات خدا تلاوت مى‌شود؟»
هر چند علم و معرفت، عامل و دخيل در ايمان است، اما معرفت تمام ايمان نيست. ايمان بدون معرفت‌حاصل نمى‌شود; ولى ظرف آن را تنها علم و دانش پر نمى‌كند. آيه‌اى از قرآن كريم به اين امر اشاره‌اى گويا دارد: و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم (نمل/١٤) ; «با آن كه پيش خود به يقين دانستند كه معجزه خداست، باز آن را انكار كردند. اينان با وجود اين كه يقين داشتند، كفر ورزيدند».
قوم بنى اسرائيل در عين حال كه يقين و معرفت داشتند، باز عناد و كفر ورزيدند; پس معرفت، شرط كافى و علت تامه براى ايمان نيست. حق آن است كه ايمان به جز معرفت، بايد به زيور تسليم و خضوع نيز آراسته گردد. اگر اسلام به معناى تسليم باشد، در متن ايمان حضور جدى دارد و همين امر است كه ايمان را از دانش صرف و خشك، متمايز مى‌سازد. به اين ترتيب ايمان با وجود آن كه عين معرفت و تنها معرفت نيست، با معرفت نسبت و پيوندى ناگسستنى دارد.
همين ديدگاه از كلمات مرحوم علامه طباطبايى نيز به دست مى‌آيد. در اوايل سوره مباركه بقره، قرآن تنها براى متقين، كتاب هدايت معرفى شده است. اهل تقوا ويژگى‌هايى دارند كه از آن جمله، ايمان به غيب است. مرحوم علامه ايمان را اين گونه تعريف كرده‌اند: «ايمان تمكن يافتن اعتقاد در قلب انسان است. ايمان از ماده امن گرفته شده است. وجه تسميه آن، اين است كه گويا شخص مؤمن، با ايمان از ريب و شك كه آفت اعتقاد است، ايمن مى‌شود.» (١)
از اين عبارت، دو نكته مهم به دست مى‌آيد: اول اين كه ايمان از سنخ اعتقاد و معرفت است; اما صرف معرفت نيست. ايمان معرفتى است كه به دل نشيند و در قلب انسان وارد شده، وجود او را فرا گيرد، و به همين دليل به آن «عقيده يا اعتقاد» گويند; زيرا بايد معرفت‌به عقد قلب در آيد و با هستى انسان گره خورد. دوم اين كه ايمان از امن است و اين تسميه از آن روى است كه انسان از آفات اعتقاد، يعنى شك و تزلزل در امان است. بنابراين ايمان با شك قابل جمع نيست، و اين نكته‌اى بس مهم است كه به آن باز خواهيم گشت.
٤. در قرآن آياتى به چشم مى‌خورد كه در آنها علم با كفر جمع شده است و اين نشان مى‌دهد - چنان كه گذشت - ايمان معرفت صرف نيست. مثل وجحدوا بها و استيقنتها انفسهم (نمل، ١٤) و اضله الله على علم (جاثيه/٢٣) ; «خدا او را پس از اتمام حجت، گمراه ساخته. ان الذين ارتدوا على ادبار هم من بعد ماتبين لهم الهدى (محمد/٢٥)، «آنان كه پس از تبيين راه هدايت‌برايشان، باز به دين پشت كرده، مرتد شدند» در تمام اين موارد، علم و آگاهى و حتى يقين وجود دارد; اما از ايمان خبرى نيست. دقيقا به همين دليل بايد گفت كه ايمان مسبوق به معرفت است، و آگاهى و علم، شرط لازم ايمان. اما شرطى ديگر بايد به آن افزود تا ايمان به دست آيد. مرحوم علامه، گاهى اين شرط ديگر را تمكن عقيده در «قلب‌» معرفى مى‌كند و گاهى «التزام عملى‌» را در مفهوم ايمان دخالت مى‌دهد. «ايمان اذعان و تصديق به يك چيز است; همراه التزام به لوازم آن‌». (٢) بنابراين ايمانى ايمان است كه خاستگاه آن معرفت‌باشد و ايمانى، ايمان است كه منشا عمل صالح باشد و عملى، عمل صالح است كه در زمين ايمان ريشه دوانده باشد و از آن جا آبيارى شود. همين مضمون در پاره‌اى از روايات نيز آمده است: عن على (ع) لايذوق المرء من حقيقة الايمان حتى يكون فيه ثلاث خصال: الفقه فى الدين و الصبر على المصائب و حسن التقدير فى المعاش; (٣) «حضرت على (ع) فرمود: انسان حقيقت ايمان را نمى‌چشد، مگر آن كه در او سه ويژگى باشد: تفقه در دين و صبر بر مصائب و تقدير و تدبير نيكو در امر معاش.»
ايمان سه ويژگى همراه خود مى‌آورد: ١. باريك‌بينى و تيزبينى در امور دينى; به عبارت ديگر، شخص مؤمن هم دين و مسايل دينى - اعم از اعتقادات و امور عملى - را خوب مى‌شناسد، و هم در تشخيص مسائلى كه در حيات فردى يا اجتماعى او رخ مى‌دهد و تطبيق آنها بر امور دينى، بينا است.
٢. بر مشكلات و مصائب، صبور است; يعنى ناگوارى‌ها و دشوارى‌هاى زندگى را هدفدار مى‌بيند; چرا كه مشكلات يا براى تكامل انسان است، يا كاهش بار گناه را به دنبال دارد.
٣. اين كه مؤمن عاقل است و در معاش خود حساب و كتاب و برنامه دارد و گرفتار به روزمرگى نمى‌شود. در اين حديث مى‌فرمايد: نه تنها مؤمن تقدير و برنامه دارد، بلكه داراى حسن تقدير و تدبير است. نكته جالب توجه در اين حديث، تعبير «ذوق ايمان‌» است كه اشاره به اين نكته دارد كه ايمان چشيدنى و يافتنى است.
حضرت على (ع) در بيانى بسيار واضح، ايمان را از سنخ معرفت، البته معرفت قلبى مفروض مى‌كند كه اقرار به زيان و رفتار دينى، دو علامت آن است: و قد سئل عن الايمان، فقال (ع) الايمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان (٤) ; «ايمان معرفت قلبى، اقرار لسانى و رفتار جوارحى است.» از مجموع اين مباحث‌بر مى‌آيد كه علم و معرفت، جزء مقوم ايمان است; هر چند در مفهوم ايمان عناصر ديگرى هم دخالت دارند. بنابراين ايمان، آن‌گونه كه اشاعره و مرجئه و ماتريديه مى‌گويند، صرفا «تصديق‌» نيست. (٥)
همچنين ايمان فقط «عمل‌» نيست; آن گونه كه معتزله پنداشته‌اند. (٦) ايمان حلقه واسطه ميان معرفت و عمل است. اگر دل، رنگ ايمان به خود بگيرد، قطعا در رفتار تاثير خواهد گذاشت. ايمان پذيرفتن با تمام وجود است و «پذيرفتن‌» امرى است غير از «دانستن‌» و بيش از آن. چه تفاوتى است ميان ما و يك غسال، در حالى كه هر دو مى‌دانيم مرده آزارى ندارد، ولى ما از يك جسد هراس داريم و يك غسال با كمال آرامش به او دست مى‌زند. تفاوت در «پذيرفتن، باور كردن، به عقد قلب درآوردن و ايمان داشتن‌» است. بنابراين مؤمن و كافر، ممكن است در علم و معرفت مشترك باشند، اما مؤمن دانسته‌هاى خويش را در جان و قلب خود ريخته است و اين همان ايمان است. اما كافر، چه بسا به معارف صحيح خود اعتماد و باورى پيدا نكرده است و از اين روى فاقد ايمان است.

ب. ايمان و اراده

از آيات متعددى، اختيارى بودن ايمان به‌خوبى برمى‌آيد. تصويرى كه قرآن از ايمان ارائه مى‌دهد، به گونه‌اى است كه ايمان آوردن و كفر ورزيدن را كاملا با اراده و اختيار انسان گره مى‌زند. در برخى آيات، خداوند انسان را به ايمان يا فزونى آن فراخوانده است، و مى‌دانيم كه دعوت به امر غيراختيارى، تعلق نمى‌گيرد: و اذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس (بقره/١٣) ; «و چون به ايشان گفته مى‌شود كه بگرويد، همچنان كه گرويدند مردمان....» يا ايها الذين آمنوا آمنوا (نساء/١٣٦) ; «اى كسانيكه [به زبان] ايمان آورده‌ايد [به حقيقت و از عمق دل هم] ايمان آوريد.»
قرآن دسته‌اى از گمراهان را كه ايمان را به كفر تبديل كرده‌اند، توبيخ و سرزنش مى‌كند: و من يتبدل الكفر بالايمان فقد ضل سواء السبيل (بقره/١٠٨) ; «هر كه ايمان را مبدل به كفر گرداند، بى شك راه راست را گم كرده و راه ضلالت پيموده است.»
تبديل ايمان به كفر، در صورتى معقول است كه هر دو امر، در اختيار انسان باشد و انسان به اراده خود، جاى يكى را به ديگرى دهد . همچنين از اين آيه، توبيخ و سرزنش استفاده مى‌شود و مى‌دانيم كه ذم و نكوهش، نشان دهنده اختيارى بودن امر مذموم است.
خداوند در سوره مباركه بقره، به طور مطلق در امر دين و ايمان و كفر، نفى اكراه فرموده است:
لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله.(... بقره، ٢٥٦)
«كار دين به اجبار نيست، راه هدايت و ضلالت‌بر همه كس روشن گرديد. پس هر كس كه از راه كفر و سركشى، به راه ايمان و پرستش خدا گرايد....» اگر در دين و ايمان، اكراه و اجبارى نيست و اگر رشد و غى آشكار شده است، پس در ايمان، هيچ گونه الزامى - چه از بيرون و چه از درون - وجود ندارد.
غير از اين موارد، خداوند در پاره‌اى مواضع، به‌صراحت از اختيارى بودن ايمان سخن مى‌گويد; براى نمونه آن جا كه فرمود: و قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر (كهف/٢٩) ; «و بگو دين حق همان است كه از جانب پروردگار شما آمد; پس هر كه مى‌خواهد ايمان آرد و هر كه مى‌خواهد كافر شود».
از جمله نتايجى كه از ارادى و اختيارى بودن عمل ايمانى به دست مى‌آيد، اين است كه آغاز ايمان، معرفت است; زيرا هر عمل ارادى در انسان با دانش و معرفت آغاز مى‌شود. هر گونه گزينش و انتخابى در انسان رخ دهد، شروعى جز دانش ندارد، تا چه رسد به انتخاب ايمان كه امرى سرنوشت‌ساز و حياتى است.

ج. موانع ايمان

در قرآن امورى ذكر شده كه مانع تحقق يا تشديد ايمان است; از قبيل:
ختم قلب: «ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة‌» (بقره/٧- ٦)
مرض قلب: «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (بقره ١٠- ٩) ;
مرحوم علامه در بخش مستقلى به تحليل معناى «مرض قلب‌» در قرآن پرداخته‌اند و بعد از بررسى آيات به اين نتيجه مى‌رسند كه مرض قلب، چيزى جز شك، دو دلى، ريب و تزلزل، كه در محدوده درك و معرفت پيدا مى‌شود، نيست: «فالظاهر ان مرض القلب فى عرف القرآن هو الشك و الريب المستولى على ادراك الانسان فيما يتعلق بالله و آياته و عدم تمكن القلب من العقد على عقيدة دينيه.» (٧)
در برابر، سلامت قلب، آن است كه دل و جان آدمى از انواع آسيب‌هاى معرفت كه «شك و خلا معرفتى‌» در راس آنها است، در امان باشد. درمان قلب مريض، توبه است و توبه او تفكر صحيح و عمل صالح و در نهايت، پديد آمدن شعله‌هاى نورانى ايمان در قلب است: و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون او لا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون (توبه/١٢٦- ١٢٥) ; «و اما آنان كه دلهاشان به مرض [شك و نفاق] مبتلاست، هم بر خبث ذاتى آنان خبائث افزوده گرديد، تا در حال كفر جان دادند.»
نتيجه‌اى كه از اين بخش به دست مى‌آيد اين است كه ايمان «امرى معرفتى‌» است; بدين معنا كه معرفت، شرط لازم براى ايمان است. از اين روى، ايمان با معرفتى هر چند ساده و ناچيز آغاز مى‌شود و معنا ندارد كه ايمان با شك و شكاكيت قابل جمع باشد. مگر مى‌شود انسانى كه در انتخاب يك دوست‌يا به سامان رساندن يك كار ساده، دقت فراوان به خرج مى‌دهد و تا آن امر براى او وضوح نيابد به آن اقدام نمى‌كند، در مسئله ايمان كه با سرنوشت و تمام وجود او گره خورده است، شك روا دارد و كار خود را در يك «خلا معرفتى‌» صورت دهد؟
در كنار تعريفى كه از ايمان از ديدگاه قرآن و روايات گذشت، تعريف‌هاى ديگرى هم از ايمان صورت گرفته است كه جا دارد به آنها نيز توجه شود و با تعريف پيشين سنجيده و در صورت ناهماهنگى، نقد كرد. در باب ايمان، سه تعريف اظهار شده است:
تعريف اول: كتاب ايمان و آزادى، بعد از آن كه ديدگاه‌هاى مختلف معتزله، اشاعره، فلاسفه، عرفا و برخى نگرش‌هاى ديگر را مطرح مى‌كند، در نهايت، ايمان را به «رويارويى مجذوبانه با خداوند» مى‌شناساند. (٨) مؤلف، همين طرز تلقى را در مصاحبه‌اى با كيان (ش ٥٢) توسعه مى‌دهد. حاصل سخن اين كه «انسان با دو شخص مواجهه پيدا مى‌كند: انسان و خداوند. انسان در رويارويى با خداوند و در نيايش، «او» را بلكه «تو» را «تجربه‌» مى‌كند; در حالى كه او را با هيچ يك از حواسش نمى‌بيند.»
«ايمان، عقيده نيست، يقين هم نيست، علم به يك سلسله گزاره‌ها هم نيست. ايمان يك عمل است. ايمان مجذوب شدن خود محدود، در مقابل نامحدود است. انسان مؤمن با تمام وجود خود در مسئله ايمان درگير مى‌شود. شما گاهى اين تعبيرها را به كار مى‌بريد كه من با تمام وجود از فلان موسيقى لذت بردم، با تمام وجود به فلان مطلب گوش كردم. زمانى انسان نگاه مى‌كند و مى‌بيند، و يك وقت‌با تمام وجود به آنچه نگاه مى‌كند، معطوف مى‌شود و وجودش آن جاست.» (٩) وجود انسان، با ايمان «تمام مى‌شود» و ايمان همانند عشق، يك امر «ورزيدنى‌» است. «ايمان با يك خطاب آغاز مى‌شود. به نظر بنده ايمان دينى، در جايى پديد مى‌آيد كه «خطابى‌» - كه آن را خطاب خداوند ناميده‌اند - وجود داشته باشد. تا زمانى كه انسان سخنى نشنود يا چيزى، خود را بر انسان آشكار نكند و از اين طريق توجه و التفات انسان را طلب نكند، ايمان ظهور نمى‌يابد.» (١٠)
اين ديدگاه با اشكالات متعددى مواجه است:
١. اين نگاه به ايمان، نگاهى تجربى است، نه معرفتى، و ما در پيش‌گفتار، اين دو نگاه را برابر هم نهاديم و عناصر هم خانواده هر يك را بازگفتيم و ديديم كه اگر ايمان را صرفا يك تجربه درونى و دينى بدانيم، وثاقت كتاب آسمانى تا بدان جا تنزل مى‌كند كه بايد قرآن را حكايت از فرهنگ شفاهى پيامبر اكرم (ص) شمرد! اين نگاه، وحى را نيز امر تجربى مى‌داند، و آن را نوعى انكشاف خدا تلقى مى‌كند. در اين صورت، انسان در مقام يك مفسر مى‌تواند از آن تفسيرى خاص ارائه دهد، و به اين ترتيب راه «قرائت‌هاى مختلف از دين‌» و «پلوراليسم دينى و معرفتى‌» باز مى‌شود. نگاه تجربى به ايمان، براى گزاره «خدا هست‌» اعتبار نهايى باقى نمى‌گذارد. (١١)
در اين تلقى، ايمان نا واقع‌گروانه است و تنها به مثابه يك روش مطرح مى‌شود. به بيان ديگر، ايمان خود مطلوب است و نه متعلق آن; زيرا پيامد ايمان، آزادى و آرامش انسان است. (١٢) البته مراد اين نيست كه ايمان هيچ ارتباط و پيوندى با تجربه درونى انسان ندارد; بلكه تمام سخن اين است كه مقوم اصلى ايمان، معرفت است، كه البته گاه مى‌تواند به تجربه انسانى هم درآيد. از اين روى اشكال اصلى، «انحصار» ايمان در تجربه بشرى است.
٢. ايمان را وابسته به «خطاب كردن‌» صحيح نيست; زيرا اگر خطابى در كار نبود، «وظيفه‌» چيست؟ مى‌دانيم كه خطاب، در زمان پيامبر اكرم (ص) صورت گرفت; حال در دوره‌هاى سابق كه پيامبر صاحب خطابى نبود «وظيفه‌» امت‌ها چه بود؟ آيا ايمان وظيفه آنها نبود؟ اكنون كه زمان غيبت كبرا است و خطابى در ميان نيست، وظيفه انسان معاصر چيست؟ اگر گفتيد خطاب عموميت دارد، ايمان حادثه‌اى ناظر به زمان پيامبر اكرم (ص) و امرى منحصر به آن فضا و فرهنگ نخواهد بود; در حالى كه شما آن را منحصر مى‌دانيد: «ايمان نيز حادثه‌اى است كه در آن زمان رخ داده است. همان طور كه يك مرتبه چشمه‌اى از جايى مى‌جوشد و آبى‌زلال سرازير مى‌شود، ايمان اسلامى نيز تجربه‌اى بود كه با ظهور نبوت پيامبر اكرم (ص) در تاريخ معين آغاز شد و جريان پيدا كرد.» (١٣) چرا ما ايمان را به امور معرفتى وابسته نكنيم و چرا ايمان را بر معرفت عقلانى كه دايمى و در دسترس همه انسان‌هاست، بنانسازيم؟
٣. مؤلف، براى تبيين ديدگاه خود در زمينه ايمان به خدا، در ميان تمام آيات قرآنى به اين آيه استناد جسته است: ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان امنوا بربكم فامنا (آل عمران/١٩٣) ; «پروردگارا! ما چون صداى منادى را كه مردم را به ايمان مى‌خواند، شنيديم، اجابت كرديم و ايمان آورديم.» و آن را چنين توصيف مى‌كند: «من هميشه تحت تاثير اين آيه قرآن بوده‌ام... به نظر من، اين آيه از آيات بسيار دل‌انگيز قرآن است كه امروزه براى ما بسيار معنادار است: خداوندا، ما شنيديم ندايى را كه ما را فرا مى‌خواند . به ايمان و به اين فراخوانى پاسخ داديم.» (١٤)
اما از مراجعه به تفاسير بر مى‌آيد كه اين آيه، به ايمان به خدا ربطى ندارد. اين آيه درباره ايمان به رسول الله (ص) است. آيه مى‌گويد: بر مؤمنان است كه غير از ايمان به خدا به منادى، يعنى رسول (ص) نيز ايمان داشته باشند، تا آنان را به اخبارى كه از جانب پروردگار آمده است، يعنى تفاصيل وحى - مانند ذنوب، سيئات، موت، مغفرت و رحمت - آگاه سازد. (١٥) از اين رو در ادامه آيه مى‌خوانيم: ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار; «پروردگارا، از گناهان ما در گذر و زشتى كردار ما را بپوشان و محوساز و هنگام جان سپردن، ما را با نيكان و صالحان محشور گردان.» به‌خصوص، آن كه در آيات قبل با تاكيد، سخن از تفكر و تعقل است و اين نشان مى‌دهد كه ايمان بعد از تفكر و تدبر حاصل مى‌شود: ان فى خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى‌الالباب الذين يذكرون الله فياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار (آل عمران/١٩١- ١٩٠) ; «محققا در خلقت آسمان و زمين و رفت و آمد شب و روز [بر وجود حق و علم و قدرت و حكمتش دلايل روشنى است كه براى خردمندان عالم، آنانى كه در هر حال، ايستاده و نشسته و خفته خدا را ياد كنند و دايم در خلقت آسمان و زمين تفكر كرده، [گويند:] پروردگارا، تو اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده‌اى، پاك و منزهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگهدار».
٤. اگر ايمان را به معناى خطاب خداوند، تلقى كرديم، اين تنها شامل ايمان به خدا مى‌شود; در حالى كه در فرهنگ اسلامى و قرآنى، ايمان انواع ديگرى نيز دارد; مثل ايمان به ملائك... و ماهيت ايمان در تمام اين موارد، يكى است; زيرا براى نمونه در آيه ذيل، ايمان با متعلق‌هاى مختلف در يك سياق آمده است: و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله (بقره/٢٨٥) ; «و مؤمنان نيز همه به خدا و فرشتگان خدا و كتب و پيغمبران خدا ايمان آوردند.» آيا ايمان به ملائكه يعنى رويارويى مجذوبانه با ملائكه؟ يا مواجهه با خطاب ملائكه؟ آيا ايمان به كتب، يعنى رويارويى مجذوبانه با كتب آسمانى؟ پيداست كه چنين تعابيرى معقول نيست. بنابراين بايد تفسيرى از ايمان ارائه داد كه در تمام موارد قرآنى، صادق باشد، و اين چيزى جز ايمان عقلانى و معرفتى نيست. يعنى انسان بپذيرد كه خدايى وجود دارد و پيامبرى را براى هدايت انسان فرستاده و كتابى نيز نازل كرده است و ملايكه‌اى كه واسطه نزول وحى و ديگر افعال‌اند و....
٥. ايمان را به خطاب الهى وابسته كردن، درست نيست; زيرا اين به معناى تقدم ايمان بر فهم و معرفت است; يعنى انسان بايد «بعد از» خطاب، آن را پاسخ دهد و به اصطلاح ايمان آورد، تا بعد معرفتى پيدا كند. قبل از ايمان، معرفتى نيست و ايمان نقطه آغاز است. اين ديدگاه در پاسخ به سؤال ششم، بررسى خواهد شد.
٦. مؤلف كتاب، بيشتر متاثر از انديشه دو فيلسوف غربى است. (١٦) يكى برونر، متاله پروتستان، در كتاب، Wahrheit Als Begenung) حقيقت‌به معناى رويارويى با خداوند) و ديگرى پل تيليش در كتاب‌هاى: تزلزل بنيادها، وجود خدا، اكنون جاودانه، عصر پروتستانتيزم، شجاعت‌بودن، پويايى ايمان، و از همه مهم‌تر كتابى سه جلدى او به نام الهيات نظام يافته.
تيليش، ايمان را «فرجامين دلبستگى‌» مى‌دانست. براى توضيح بيشتر مى‌توان به داستانى در ادبيات غرب استناد كرد: كشتى‌اى در دريا دچار تلاطم امواج شد. ناخدا دستور داد كه مسافران براى سبك شدن كشتى، اموال خود را به دريا بريزند. مسافران چيزهايى را كه نمى‌خواستند به آب ريختند. اما وضعيت دشوارتر شد; تا آن كه مسافران چيزهاى ديگر را نيز به دريا ريختند. ناخدا اعلام كرد هر مسافر تنها مى‌تواند يك چيز با خود داشته باشد. عالمى در آن كشتى بود و سرانجام يك كتاب براى خود نگه داشت. اين امر نشان مى‌دهد كه اين كتاب ارزشمندترين شى‌ء و آخرين دغدغه خاطر آن دانشمند بوده است. پس در زندگى هر كسى، چيزى وجود دارد كه او حاضر است جان خود را بر سر آن بگذارد. آن، فرجامين دلبستگى او است. به عقيده تيليش، ايمان به خدا، آخرين دلبستگى انسان است.
ديدگاه تيليش قرين صواب نيست; زيرا نمونه‌هاى فراوانى هست كه براى انسان، آخرين دلبستگى وجود ندارد، بلكه دلبستگى‌ها در عرض يكديگرند و هيچ يك را بر ديگرى ترجيحى نيست. افزون بر اين كه فرق است ميان بايد و هست. خدا براى گروهى از مؤمنان، دلبستگى فرجامين نيست; اما نمى‌توان آنان را كافر ناميد و دانست، آرى، «بايد» خدا غايت قصوى باشد; اما ايمان در توده مردم به صورت آنچه «هست‌» ، اعتقاد، تسليم و پذيرفتن خدا و آثار او است. نكته سوم اين كه در انديشه تيليش نيز جايى براى تعقل و معرفت ايمانى نيست.
ادامه دارد
پى‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود مى‌باشد